نوشین جون امیدوارم وقتی این پست رو می خونی حالت خوبه خوب باشه نوشین جون درست توو زمانییکه بیشترین احتیاج رو بهت داشتم تنهام گذاشتی.الان خیلی دلم گرفته و خیلی احساسه تهنایی می کنم.از دست این روزگار هم خیلی گله دارم که چرا باید قسمت ما این باشه که توو غمه دوری هم بسوزیم علاوه بر این چند وقته مشکلات همگی دست به دست هم دادن و من و تو رو از هم دورتر کردن (ای به داده من رسیده توو شبایه وحشت و درد-این شعریه که من خیلی دوسش دارم)بازم دستای سردم از تو طلبه یاری می خوان می خوام دوباره بهم جونه تازه بدی و کاری کنی که بمونم دوباره نفس بکشم.نوشین جان خودتم می دونی که چقدر دلم فقط تو رو می خواد و دلم می خواد که اینو تمومه دنیا بدونن(دلم فقط تو رو می خواد بزار دنیا بدونه)پس با دستایه گرمت دستمو بگیر که دستایه سرد من گرمیه دستاتو می خواد.من رو با بهار زندگیت سبزکن بهم امید به زندگیه دوباره بده و کمکم کن تا بتونم همونی بشم که دوست داری.
گر بر فلکم دست بدی چون یزدان
برداشتمی من این فلک را ز میان
از نو فلک دگر چنان ساختمی
که آزاده بکام دل رسیدی آسان