من هر آنچه داشتم اول ره گذاشتم
حال برای چون تویی اگر که لایقم بگو
تا گل غربت نرویاند بهار از خاک جانم
با خزانت نیز خواهم ساخت خاک بی خزانم
گرچه خشتی از توراحتی به رویاهم ندارم
زیر سقف آشناییهایت می خواهم بمانم
بی گمان زیباست آزادی ولی من
چون قناری دوست دارم در قفس باشم که زیباتر بخوانم
در همین ویرانه خواهم ماندوازخاک سیاهش
شعرهایم را به آبی های دنیا می رسانم
گر تو مجذوب کجا آباد دنیایی
من اما جذبه ای دارم که دنیا را به اینجا می کشانم
اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است
دنیا برای از تو نوشتن هوا کم است
اکسیر من نه اینکه مرا شعر تازه نیست
من از تو می نویسم و این کیمیا کم است
سرشارم از خیال ولی کفاف نیست
در شعر من حقیقت یک ماجرا کم است
تا این غزل شبیه غزلهای من شود
چیزی شبیه عطر حضور شما کم است
گاهی تو را کنار خود احساس میکنم
اما چقدر دل خوشی خوابها کم است

توی یه دیوار سنگی دو تا پنجره اسیرن
دو تا خسته دو تا تنها یکی شون تو یکی شون من
دیوار از سنگ سیاه سنگ سرد و سخت خارا
زده قفل بی صدایی به لبای خسته ما
نمی تونیم که بجنبیم زیر سنگینی دیوار
همه عشق من و تو قصه هست قصه دیوار
همیشه فاصله بوده بین دستای من و تو
با همین تلخی گذشته شب و روزای من و تو
راه دوری بین ما نیست اما باز اینم زیاده
تنها پیوند من و تو دست مهربون باده
ما باید اسیر بمونیم زنده سهتیم تا اسیریم
واسه ما رهایی مرگه تا رها بشیم میمیریم
کاشکی این دیوار خراب شه من و تو با هم بمیریم
توی یه دنیا دیگه دستای همو بگیریم
شایداونجا توی دلها درد بی زاری نباشه
میونه پنجره هاشون دیگه دیواری نباشه
